تبليغاتX
تسنيــــــم، چشمه‌ی بهشتی
«بهار
جواب آسمان است
به
سلام زمین»


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




شاهد بیاورم..؟!
اهل قبله
عطش‌شکن
برای خاطر آیه‌ها
بهارنارنج
شیرین‌تر از عسل
خاک سوزان (حامد فسقل خان ما)
میرزا قلی خان راپورتچی
یونس در اقیانوس
مسک
دستان
نفسانیات
کاش مےشد خدا را بوسید...
گیومه
گل‌صنم
مسافر
کاش آن اشاره‌هات
بیا با ما به شعرانه
صاد
سیبی به رنگ خون
جایی برای بودن
روزنوشت‌های من
پارک ممنوع والا پنچر می‌شوید!
رها رها





اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
آرشيو



نویسندگان






  RSS  


بعضی خانه‌دار هستند و بعضی شاغل. موضوع را مطرح می‌کنی! نظرتان در مورد خانه‌دار بودن یا شاغل بودن چیست؟!

* م.م شاغل است. می‌گوید: به نظر من کار بیرون از خانه برای یک زن در دنیای امروزی لازم و واجب است. دیگر خیلی زشت است که خانم‌ها توی خانه بنشینند. جایگاه ما بالاتر از آن است که فقط توی آشپزخانه بمانیم و ظرف بشوییم و غذا بپزیم!

* م.ق خانه‌دار است و می‌گوید: من با م.م موافقم. یک زن اگر توی خانه بماند، استعدادهایش کور می‌شود. امکان رشد و بالیدگی پیدا نمی‌کند.

* ه.ب تحصیل‌کرده است. چند سالی شاغل بوده ولی ترجیح می‌دهد خانمی خانه‌دار باشد. می‌گوید: اتفاقا من اصلا زشت نمی‌دانم که خانمی در خانه بماند و برای خانواده‌اش غذا بپزد، فرزندانش را تربیت کند و... تازه خیلی وقت‌ها کار بیرون از منزل یک زن را از وظایف اصلی‌ترش که مدیریت خانه است و همسرداری و تربیت فرزند، جدا می‌کند! و این ظلم بزرگی در حق خود و خانواده‌اش است. وقتی با همسرم آشنا می‌شدم، در یکی از جلسات نظر من را راجع به کار بیرون از خانه پرسید و با لحنی این سوال را مطرح کرد که احساس کردم موافق 100٪ کار بیرون است. با خودم داشتم می‌گفتم: اگر از این مردها باشد که می‌خواهند بگویند حتما باید شاغل باشی که عمرا با او ازدواج نمی‌کنم! اتفاقا آن روزها شاغل هم بودم. بعد دیدم نهایتا نظرش روی کارهای بیرون از منزلی است که با آقایان مرتبط نباشد و این کاملا موافق با نظر خودم بود.

* ز.ش شاغل است و دم و تشکیلاتی برای خود دارد، می‌گوید: ولی من چند بار تا حالا مواردی را رد کردم چون از من می‌خواستند که سر کار نروم. این به نظرم سلب آزادی‌ام بود.آ.ن هم شاغل است. وقت سرخاراندن ندارد. می‌گوید: ولی من می‌فهمم که دارم به فرزندم ظلم می‌کنم وقتی کم‌تر می‌توانم کنار او باشم. دلم لک زده برای یک قرمه‌سبزی درست کردن با دل صبر.

* ز.ه شاغل است و تقریبا با سری شلوغ و پلوغ. می‌گوید: من نمی‌توانم کار بیرون از خانه نداشته باشم ولی این نگاه مردان را هم نمی‌پسندم که می‌گویند: زن باید کار کند، کمک‌خرج مردش باشد! مگر وظیفه زن نان‌آوری خانواده است؟! اصلا سر همین قضیه یک گزینه برای ازدواج را رد کردم که طرف مقابل گفت: اجاره‌خانه با من، پرداخت قبوض و خریدهای داخل خانه با شما! به من برخورد چون وظیفه خودم را نان‌آوری نمی‌دانم! مردی گفتند، زنی گفتند!

* م.ش از آن جوان‌هایی است که فعالیت‌های بیرون از خانه دارد و یک کار پاره‌وقت. نگاهش به قضیه اصلا متفاوت است. به نظر او احتیاج مبرمی برای یک زن وجود ندارد که کار بیرون از منزل داشته باشد. به روایت حضرت زهرا (س) اشاره می‌کند که بهترین زنان آنان هستند که نه مردی آن‌ها را بشناسد نه آن‌ها مردی را!

اکثر حاضرین اعتراض می‌کنند. مگر می‌شود؟! این روزها این جور رفتار کردن دیگر خیلی سخت است. می‌گوید: حداقل می‌توان روابطی که نیاز نیست را حذف کرد که! نمی‌شود؟!

* س.و می‌گوید: بسیاری از آن‌ها را می‌شود حذف کرد. خیلی وقت‌ها خود خانم‌ها و آقایان هستند که فضای محیط کار را سالم یا مسموم می‌کنند. مثلا شوخی و خنده و سربه‌سر هم گذاشتن آقایان و خانم‌ها جزو مسایلی است که نه تنها نیاز نیست وجود داشته باشد، بلکه نیاز است حذف شود. ضمن این‌که بعضی وقت‌ها خانم‌ها کار بیرون را انتخاب می‌کنند تا بگویند: ما از مردها چیزی کم نداریم! ما خودمان اندازه هفت تا مرد، می‌توانیم کارایی داشته باشیم و یادشان می‌رود از خودشان بپرسند: پس زن بودن‌مان کو؟!

نظرات مختلف است. افراد مختلف با تفکرات مختلف‌شان به این دو سوال پاسخ می‌دهند. با نگاه دینی، با نگاه مدرن. با نگاه التقاطی. تقریبا همه آن‌هایی که صحبت‌های‌شان آمد، دوست دارند فعالیتی بیرون از منزل داشته باشند، ولی بعضی خود را چنان غرق در این قضیه کرده‌اند که انگار اگر نباشد، زندگی برای‌شان بی‌معنا خواهد بود. در عین حال نمی‌توانند انکار کنند که هرچه هم موقعیت شغلی خوبی داشته باشند، باز هم دل‌شان هوای زن بودن‌شان را می‌کند. یک تعارض وجودی برای‌شان باقی خواهد ماند: من باید زن خوبی باشم یا مرد خوبی؟ مثل گل لطیف، یا قهرمانی پهلوان؟! ولی آن نگرش و این تعارض در اثر چه چیزی به وجود می‌آید؟!

اولین فمینیست: تعارض‌های روانی مربوط به تعریف نقش زنان است!

وقتی داستان زندگی کارن هورنای را مطالعه کنیم، می‌بینیم در کودکی شک داشت که پدر و مادرش او را دوست داشته باشند. باور نداشت که مادرش محبت و امنیت کافی برای او تامین کند. حتی در 16 سالگی در دفتر خاطراتش نوشت: «چرا این همه چیز زیبا در این دنیا به من داده شده به جز یکی که عالی‌ترین آن‌هاست، چرا محبت نه! من قلبی دارم که شدیدا به محبت نیاز دارد». داستان زندگی او در این مسیر پیش می‌رود و از او اولین فمینیست می‌سازد. او معتقد است زنان شاید در مقایسه با مردان خود را بی‌کفایت بدانند اما این برداشت به دلایل اجتماعی برمی‌گردد نه به این خاطر که زن به دنیا آمده‌اند. زنان در نتیجه این احساس‌های حقارت، ممکن است تصمیم بگیرند زنانگی خود را انکار کنند و به صورت ناهشیار آرزو کنند که ای‌کاش مرد بودند! وی در مقاله‌ای تعارض‌های روانی را در «تعریف نقش زنان» توصیف می‌کرد و آرمان‌های سنتی مادری را با دیدگاه جدیدتر مقایسه می‌نمود: در طرح سنتی که اغلب مردان طرف‌دار آن بودند، نقش زن، عشق‌ورزیدن به همسر و تحسین و خدمت کردن به او بود.هویت او انعکاسی از هویت همسرش بود!

هورنای توصیه کرد که زنان باید با پرورش دادن توانایی‌ها و دنبال کردن مشاغل، هویت خود را جست‌وجو کنند! کاری که خود او کرد. تصمیم او برای پرورش دادن مهارت‌ها و تمرکز روی کار، خشنودی زیادی به بار آورد ولی در سرتاسر زندگی خود به جست‌وجوی امنیت و محبت ادامه داد! این نقش‌های سنتی و مدرن تعارض‌هایی را به وجود می‌آورند که تا به امروز خیلی از زنان نتوانسته‌اند آن را حل کنند. (نظریه‌های شخصیت، دوان شولتز، ترجمه سیدیحیی سیدمحمدی، 1388)

یک فمینیست امروزی با اتکا بر نظریه هورنای می‌نویسد: زنان امروزی بین میل به خوشایند بودن برای مردان و دنبال کردن هدف‌های خود گیر کرده‌اند! این هدف‌های متضاد، رفتارهای تعارض‌برانگیز به وجود می‌آورند. زنان امروزی بین عشق و کار گیر کرده‌اند و در نتیجه از هر دو ناخشنود هستند. (وستکات، 1986)

به عبارتی محصولات فکری دنیای مدرن خود نیز در تعارضی که خود از سر کج‌فهمی ایجاد کرده‌اند، گیر افتاده‌اند؛ حتی در زندگی شخصی خود!

جنگ میان دو تمنا با گم کردن مفهوم زن

استاد طاهرزاده ریشه این تضاد و تعارض‌ها را این‌طور توضیح می‌دهد که زن از یک طرف فطرتا قبول تمناهای مرد را عامل نشاط و معنادار کردن زندگی خود می‌داند و از طرفی در مقابل تمنای مرد، برای خود تقاضا و تمنایی مستقل قایل شده‌اند و عملا دو «من» در سرا به وجود آمده است. اگر در صحنه خانواده دو من پیدا شد و هر دو همسر خواستند رییس باشند، دو رقیب می‌شوند، روبروی هم. اگر زنان قبول و پذیرش را معنای واقعی خود ندانند، جنگ میان دو تمنا آغاز می‌شود و این جنگ در عین ظاهری صلح‌گونه، سراسر رقابت و تلاش یکی برای غلبه بر دیگری است.

تعارض‌های وجودی زنان به خاطر بی‌فاطمه شدن است

ایشان در ادامه در کتاب «زن، آن‌گونه که باید باشد» با اشاره به صحبت‌های چند خانم دانشمند خارجی که کتابی به نام «حقوق زنان» منتشر کرده‌اند، می‌گوید: حرف این خانم‌ها این است که نباید بگوییم در شرایط جدید چه به دست آورده‌ایم یا چه از دست داده‌ایم بلکه در شرایط جدید مساله زنان مربوط به «هویت» آن‌هاست که از دست رفته است. به تعبیر خودشان: «ما الگوهای متعالی‌مان را از دست داده‌ایم». در واقع به زبان بی‌زبانی دارند می‌گویند: ما چون بی‌فاطمه شده‌ایم، به چنین روزگاری دچار شده‌ایم!

برچسب‌ها: کمال زن بودن, بی‌فاطمه شدن, دنیای مدرن, آشتی با فاطمه, اصفهان زیبا

+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391 توسط س.بقایی |




قبل‌نوشت:

می‌دانم کمی طولانی است ولی دوست دارم بچه‌ فرهنگی‌ها این مطلب را بخوانند؛ برای همه آن‌هایی است که به نوعی به مجموعه‌ای فرهنگی متصل می‌شوند!


اصل‌نوشت:

می‌گویند: مرگ حق است! میثم رفت. درست روزی مثل امروز؛ 19 اردیبهشت.

واقعیت این است که میثم از مجموعه ما رفت. اما نه به اختیار خودش. به مرگ حقی که برای او نوشتند.

امروز سال‌مرگ میثم است اما این‌بار او بهانه پربهای این پست است که حرف اصلی‌اش میثم نیست! رفتن‌هاست. مدل‌های متفاوت رفتن و میثم نمونه‌ خوبی برای مقایسه است. مخاطب این پست، بچه‌های مجموعه‌های فرهنگی هستند و کلیدواژه‌های آن: رفتن، ماندن، حق، ناحق!

نکته‌ای که از میثم برایم مانده این بود که همان سال آخری که محرم توی هیات 100، 200 نفره آن روزهامان خواند، یکی از هیات‌های مطرح و بزرگ شهر ازش دعوت کرده بودند که برود و بخواند. می‌توانست ولی نرفت. همان جمع کوچک را ترجیح داد؛ وسوسه شد یا نه را نمی‌دانم اما ماند و خواند و ماندگارترین مداحی‌ها را به جا گذاشت. اگر می‌رفت طوری می‌شد؟ شاید نه. شاید حتی از جهاتی بهتر هم بود! مثلا این‌که عده بیش‌تری پای روضه‌هایش گریه می‌کردند ولی او ماندن را انتخاب کرد. دلیلش را حتما دوستانش بهتر می‌دانند. اما این نکته هنوز برای من بولد است و دوست دارم برای مخاطبم هم بولد باشد:

در عین این که قابلیت داشت تا در هیاتی بیست‌هزار نفری بخواند، برایش عار نبود که در جمع کوچک‌مان بماند! ماندن را مانع رشد نمی‌دانست، ولی نرفتن او شاید جلوگیری از باد غبغب احتمالی بود. رفتنش را شاید اخلاقی ندانسته بود! نمي‌دانم.

میثم فقط بهانه این پست است. نه امام‌زاده بود، نه قصد دارم ازش امام‌زاده‌ بسازم که من به جز پای روضه‌هایش آشنایی دیگری با او نداشتم. ولی این روزها خیلی این قضیه رفتن‌ها ذهنم را مشغول کرده. این که اگر مجموعه‌ای را ترک می‌کنیم چگونهمی‌رویم؟! اصلا با چه نیتی؟!

 نگاه می‌کنم. می‌بینم عده‌ای هستند از مجموعه‌هاشان جدا می‌شوند. درست وقتی کمی بزرگ شدند. حتی منظورم مجموعه خودمان هم نیست. اسم جای دیگر هم نمی‌آورم. ولی عده‌ای اندک سراغ دارم که نان و نمک جایی را خورده‌اند و بعد شده‌اند منتقد مجموعه‌شان. مثلا چند برادر. چند دوست... حتی نه فقط از مجموعه ما! حالا وقتی رفتند نام آن مجموعه چندین و چند ساله بد شد؟! خراب شد؟ یا آن‌ها خودشان را خراب کردند؟!!!

ما می‌رویم؛ شاید برای این‌که جایی برای‌مان رشد ندارد. می‌نشینیم سنگ‌های‌مان را وا می‌کنیم و به نتیجه می‌رسیم و تصمیم می‌گیریم. شاید احساس کنیم مواضع ما با آن‌ها یکی نیست، استدلال‌های خود را بیاوریم و از آن‌جا برویم.  آرام و بی‌صدا. شاید هم شیطنت کنیم. چندتای دیگر را هم ببریم. حتی بدگویی کنیم. زیرآب زنی یا نمی‌دانم خیلی چیزهای دیگر. چیزی مخالف آرام و بی‌صدا رفتن. چیزی که یک دفعه احساس شود و کسی بتواند بگوید: «آن روزها که همه بودند... الآن دیگر کسی نمانده، همه رفته‌اند.» و برای من سوال ایجاد می‌کند این «همه» که می‌گوید، چند نفر‌اند؟! یعنی همه رفته‌اند؟ یعنی الآن مجموعه دارد از هم وا می‌رود؟! این «همه» غیر از 5، 6 نفر هستند؟! این همه به چه حالتی رفتند؟ فرهنگی رفتار کردند یا ضد فرهنگی؟ جوری رفتند که ضربه‌ای نزنند یا جوری موضع گرفتند که بقیه فکر کنند واقعا اتفاقی افتاده؟

رفتند که جای دیگری رشد کنند یا مثلا رفتند تا جلوی رشد مجموعه‌ای را بگیرند؟! غافل که رشد مجموعه‌ها دست آن‌ها نیست!

اصلا یک سوال: چقدر بار مجموعه‌های فرهنگی وابسته به این چند نفرهایی است که ریزش می‌کنند؛ با سرنوشتی قابل حدس برای بعضی یا غیر قابل حدس برای عده‌ای دیگر؟!

حالا این رفتن‌ها برای چه بود؟ جای رشد نبود یا تحمل انتقاد؟ یا مثلا این آدم‌های این‌جا در حد من نیستند و از این دست حرف‌هایی که لغزش را تسهیل می‌کند؟ برای این بود که جای دیگری رشد کنند یا برای این‌که جای دیگر برای‌شان زیادی به‌به و چه‌چه می‌کنند و نفس‌شان را گنده می‌کنند و این‌جا از این تره‌ها راحت برای کسی خرد نمی‌کنند؛ آن هم دقیقا برای جلوگیری از رشد نفس‌ها؟!

نمک خوردن و نمک‌دان شکستن؟! از می ناب به انگور رسیدن؟! که چی؟ خیلی خوش‌حال می‌شوم بدانم! روشن شوم.

اشتباه نکنید! این یک پست سفارشی نیست! درد دارم. دلم می‌سوزد. نگاه می‌کنم می‌بینم من مخاطب یک زمان برایم سوال پیش آمد: چرا بچه‌ها یکی یکی دارند می‌روند؟! و بعد که دقیق‌تر نگاه کردم، دیدم پنج‌شش نفری بیش‌تر نیستند و این میزان ریزش یا حتی اخراجی خیلی طبیعی است و اصلا عددی حساب نمی‌شود. چه کسی/کسانی باید پاسخ دهند رفتن به یک‌باره‌شان را؟! جوری زننده بروند که من مخاطب یک دفعه احساس کنم انگار چند نفری دیگر نمی‌آیند! مدیریت مشکل دارد آیا؟ این‌ها مشکل دارند؟ چه کسی باید پاسخ‌گو باشد؟!

 ناچارم دوباره پای میثم را وسط بکشم. این روزها از این مقایسه خارج نمی‌شوم. مدام با خودم می‌گویم: رفتن‌ها با هم فرق دارد! میثم به حق رفت. نه به اختیار خودش. به مرگ که حق بود. هنوز هم که هنوز است یادش هست، خاطره‌اش به نیکی هست.

عده‌ای رفته‌اند. اما مجموعه‌ها هنوز روی پای خودشان استوارند. به کارشان ادامه می دهند انگار نه انگار که عددی از آن‌ها کم شده. نیروی جدید می‌گیرند. شاید میثم‌های هر مجموعه برای نسل‌های بعدی ماندگار بمانند اما خیلی وقت‌ها اعضای بعدی مجموعه حتی آن افراد بیرون رفته را به خاطر هم نمی‌آورند. حتی همان روزی که میثم رفت، شاید خیلی ها فکر کردند دیگر دارالولایه، دارالولایه نمی‌شود، ولی شد. به کار خودش ادامه داد. چون میثم واسطه بود. منبع جایی نرفته بود. شاید مداحی میثم هنوز ماندگارترین باشد ولی لزوما کار یک مجموعه فرهنگی با مداحی پیش نمی‌رود. زمانی مداحی بود، جلسه شعر شد، زمانی شاید بر پایه دشمن‌شناسی بچرخد، زمانی حتی داستان، مقتل‌خوانی، یا خیلی چیزهای دیگر و حتی اگر نیروی توزردی از آب درآید، باز هم ادامه خواهد داد؛ تا زمانی که دست اهل بیت پشت سر باشد، حرکت ادامه خواهد داشت؛ حتی شاید روزی در قالب و اسم و محتوای دیگری! خدا می‌داند!

فقط امیدوارم کسانی که رفته‌اند؛ به حق یا ناحق؛ برای خودشان رفته باشند، حتی فقط برای نفس‌پروراندن خودشان در جای دیگر؛ نه برای آن‌که ضربه‌ای به مجموعه‌شان وارد کرده باشند!!! که در آن صورت بدجور ضرر کرده‌اند. چون به میدان مبارزه‌ای رفته‌اند که یک طرفش اهل بیت هستند و یک طرف آن‌ها. و خدا از دینش حمایت می‌کند.

و بدتر آن‌که باید بدجور پاسخ‌گو باشند در درگاه احدیت، پیش اهل بیت. حتی پیش اشک‌ها و شادی‌هایی که برای اهل بیت در مجموعه‌شان کردند و یک جور رفتند که انگار به همه آن‌ها پشت پا زدند. سخت است آدم به اشک و خنده با اصالت خودش نارو بزند.

خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم: رفتن‌ها با هم فرق دارد. کسی به حق می‌رود و می‌ماند، کسی به زنندگی و ناحقی! کسی به نیت ضایع کردن زحمات چند ساله، کسی به حسادت، کسی به دنبال باد غبغب، کسی برای به‌به و چه‌چه بقیه، کسی برای خدا، کسی برای تیر زدن!

خلاصه این‌که: رفتن‌ها با هم فرق دارد. ماندن‌ها حتی!

امیدوارم تمام ماندن‌ها و رفتن‌ها و قدم برداشتن‌ها و نشستن‌های‌مان را چک کنیم. ببینیم برای کیست؟ چرا این کار را می‌کنیم؟ بازخوردش چه خواهد بود؟ اخلاقی هست یا نه؟ من احتیاج دارم به چنین منبع‌هایی وصل باشم یا آن‌ها به من؟!

قطعا گزینه آخری نیست!!



برچسب‌ها: میثم کامیابی‌, رفتن, نرفتن, حق, ناحق

+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391 توسط س.بقایی |




مصری‌ها، مِس مبارک را کیمیایی مسح کردند

ملت مصر در میان ملت‌های عربی به ملتی فرهیخته شهره‌ است و از فرهیختگان، جز روشن‌بینی برنمی‌آید. با این حال سال‌ها سیطره استبداد بر دوش او سنگینی می‌کرد تا بالاخره توانست نظام سلطه نامبارک را سرنگون کند و به برکت اسلام، بیدار شود.

چیزی که اکنون در مورد مصر خودنمایی می‌کند، پیچیدگی‌های سیاسی گسترده‌ای است که فهم آن چندان راحت نیست. پس باید مثل یک دانش‌آموز کنجکاو، ابهامات و سوال‌هایت را کوله‌بار کنی و آن‌ها را نزد استادی مطرح کنی که سال‌ها مسایل مصر و شمال آفریقا را با دقت تحلیل و کنکاش کرده و در این شاخه کارکشته است.
سید هادی سیدافقهی این خصوصیات را دارد و آن‌قدر واضح، رسا، بادقت و اشتیاق به سوالاتم پاسخ‌ می‌دهد تا نتیجه بگیرم: «مصاحبه بیدار» یعنی چیزی فراتر از مصاحبه! چیزی که در پایان بتوانی خودت را شاگرد واقعی که دنبال جواب گرفتن سوالاتش هست، احساس کنی و مصاحبه‌شونده را معلمی روشن‌گر که از هیچ پاسخ هدایت‌کننده‌ای دریغ نمی‌کند.


            


(چاپ در روزنامه اصفهان زیبا؛ پرونده بیداری اسلامی/13 اردیبهشت 91)
ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 توسط س.بقایی |




«می‌دونی میخ چیه؟! میـــــخ!

در، می‌دونی چیه...»

توی حرم نشسته بودیم و عیسای کوچک با همان صدای بچه‌گانه برای‌مان روضه حضرت زهرا(س) می‌خواند؛ با همین ادبیات محکم ولی با اشاره، آرام آرام. با همان دست‌های کوچکش...

روضه خواندش بهم فهماند:

روضه باید اشاره باشد؛ پر از شعرانگی.

و مخاطب باید شاعر باشد. اشاره‌ها را بگیرد؛ نه منتظر روضه‌ای رو بماند که مصیبت‌زده را اشاره‌ای کافی‌است...

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 توسط س.بقایی |




لطفا جوگیر نشویم!

یخ‌فروشی تمام قالب‌های یخی که آماده کرده بود را روی گاری گذاشت و در دل ظهر، کوچه‌ها را پر کرد از صدای: یخ دارم! یخ! بیایید یخ بخرید. در کوچه‌ها، خیابان‌ و میدان‌های شهر، هر از گاهی کسی رد می‌شد و نگاهی به یخ‌ها می‌کرد و از کنارش می‌گذشت. یخ‌ها داشت آب می‌شد و کسی آن‌ها را نخریده بود. آخر کار فریاد زد: رحم کنید به کسی که سرمایه‌اش دارد آب می‌شود...
سرمایه که از دست برود، خسران می‌شود. سرمایه می‌تواند یخ باشد که اگر خریداری برایش پیدا نشود، بعد از چند ساعت، آب می‌شود و آن خسران خودش را زود نشان می‌دهد یا می‌تواند پس از سال‌ها هویدا شود؛ مثل فعالیت‌هایی که نامش را فرهنگی می‌گذاریم و باید برای آن برنامه‌ریزی هدف‌مند و بلندمدت داشته باشیم تا بعد از چند سال به نتیجه برسد. آن‌وقت درست زمانی که قرار است فعالیت‌ها به ثمر بنشیند، ببینیم از هرچه کرده‌ایم، هیچ به دست نیاورده‌ایم.



(چاپ در اصفهان زیبا؛ 24 فروردین‌ماه 91)

ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391 توسط س.بقایی |




دست‌خط‌ها چیزهای عجیبی هستند که نمی‌توان راحت از سرشان گذشت. صددرصد باور دارم که دست‌خط هرکسی همان وجود اوست که بیرون می‌ریزد؛ همه زیر و بم‌هایش. بلد نیستم از روی دست‌خط روان‌شناسی شخصیت کنم ولی بعضی دست‌خط‌ها به نظرم آن‌قدر روح دارد که دوست دارم بنشینم نگاه‌شان کنم بعضی‌ها هم هیچ حس مثبتی القا نمی‌کند اگر منفی نباشد!

توی اتاقم یک پانل داشتم (دارم) مخصوص جملات شهید آوینی. یک مقوای مخملی قرمزرنگ که روی آن برگه‌های نخودی از دست‌نوشته‌های اوست. علی‌اکبر نوشته‌ها را روی این برگه‌ها پرینت گرفته بود و تزیینش کرده بود. چندتاییش را داد به من. دست‌خط او انگار به خط کربلا نوشته شده...

تازگی‌ها پرده اتاق روی آن نوشته‌ها را گرفته؛ حتی وقتی پرده را با پاپیون جمع می‌کنم. اصلا اصرار من این است که پاپیون پرده، هم پرده را جمع کند هم آستر آن را؛ تا نوشته‌ها از آن پشت پیدا باشد ولی نمی‌شود انگار! برای این‌که هر بار وارد اتاقم می‌شوم و آن رنگ قرمز چشم‌گیر، چشمم را به سمت خودش می‌کشد، دست‌خط فوق‌العاده جذابش را ببینم و حرف‌های ماندگار او را و یادم بیاید که او، اولین کسی بود که از او یاد گرفتم: هیچ‌کس را تا به بلای کربلا نیازموده‌اند، از دنیا نخواهند برد!

بخوانم نوشته‌اش را که گفته: غایت خلقت جهان پرورش انسان‌هایی است که بر هرچه ترس و شک و تردید و تعلق است، غلبه کنند و حسینی شوند.

که می‌گوید: خداوند بهترین بندگان خود را از میان عشاق برمی‌گزیند...

که نوشته: هر کس می‌خواهد ما را بشناسد، داستان کربلا را بخواند؛ و علی دور «ما» را خط کشیده و بالایش نوشته: «خود»...

این داستان کربلا، جایگاه ما توی داستان کربلا، حسینی شدن، خود را در کربلا حاضر دیدن؛ همگی تگ‌هایی است که بر وجود او مُهر خورده است؛ مثل کسی که با تکیه‌کلام‌هایش شناخته می‌شود؛ خوش به حال او...


+ نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391 توسط س.بقایی |




یعنی اگر تمام برنامه‌های تلویزیون را کنسل کنند و فقط کلاه‌قرمزی را بگذارند، با نهایت اشتها می‌نشینم، می‌بینم، ذوق می‌کنم و از ته دل می‌خندم؛ دیشب که اصلا دل‌درد گرفتم ا ز بس خندیدم از اجرای کنسرت مشترک زیبای‌شان! برای شیطنت کلاه‌قرمزی که دلت می‌خواهد یک لقمه‌ کند و بخورد، برای مهربانی شخصیت پسرخاله و ذوب در اخلاق بودنش که دل آدم را می‌برد، برای ببعی و لهجه انگلیسی فوق‌العاده‌اش، برای رفتار متناسب جیگر با خر بودنش، برای آن دختربچه، خاطره تعریف کردن و خنده‌های آقای هم‌ساده و فامیل دور هم که دیگر هیچ!

تفاوت برنامه‌های طنز تلویزیون با کلاه‌قرمزی مثل تفاوت شادی است با سُرور؛ مثل تفاوت هجو و حشر با طنز، سطح با عمق، اجاره با مالکیت، گذرا و ماندگار.

آن‌قدر که آقای مجری طبیعی با آن‌ها حرف می‌زند، گاهی یادم می‌رود عروسک‌اند. آن‌قدر وجود دارند که اسم عروسک برای‌شان کم است؛ آن‌ها عروسک‌های وجوددارند!

برایم خیلی جالب است من که اصلا خودجوش طرف تلویزیون نمی‌روم یا برعکس خیلی از دخترخانم‌ها برای تزیین اتاقم میانه خوبی با عروسک‌های فانتزی بی‌مفهوم و فقط خوشگل ندارم، منتظرم ساعت 8 شب شود و بزنم شبکه دو و کلاه‌قرمزی را ببینم یا فردا بعدازظهرش، حتی دوست دارم این‌ عروسک‌ها داشته باشم و در جاهای مناسب ازشان استفاده کنم؛ چون هر کدام برای خودشان معنا و مفهوم و شخصیتی دارند!

واقعا دست‌مریزاد و خداقوت به ایرج طهماسب و حمید جبلی و گروه‌شان.

بعدنوشت:

چقدر خوش‌حالیم از این دقیقه‌های نود تعطیلات!


+ نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391 توسط س.بقایی |



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.