تبليغاتX
تسنيــــــم، چشمه‌ي بهشتي
تسنيــــــم، چشمه‌ي بهشتي
به جون مامانم ادعّام نمی شه!
پنجشنبه 13 تیر1387
سلامی به شما...

 

ياحق

ما نه امروز رسيديم در اين‌جا به شما

از ازل خورده گره كار دل ما به شما

 

ما زيادي گل پاك شماييم كه حق

بر همه خلق جهان، «منَّ علينا» به شما                                          

 

«و بِكم اخرجنا الله من الذُّل» كه خدا

كرده برپا همه اركان هدي را به شما                      

 

نيست هرگز مدد و قوتي الّا بالله

وَ خداوند نداده مدد الّا به شما

 

حكمتي هست كه هرچيز در عالم جفت است

كه دوتا چشم به من داد و دو تا پا به شما

 

خوب دانم كه چرا عالم افلاك خم است

سجده كردند همه عالم بالا به شما

 

نمي‌افتاد به زندان اجانب، يوسف

گر مي‌افتاد دمي چشم زليخا به شما

 

غير جان در بر ما نيست كه آن هم از توست

و همين است فقط تحفه‌ي ماها به شما

 

ديده‌ام لايق ديدار شما نيست كه نيست

بلكه در خواب زنم دست تمنا به شما

 

زحمتي هست اگر خواب فقيران آييد

رخصتي تا كه من آيم سحري خواب شما

                          مهدی بقایی


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : تسنیم (سعيده) در ساعت 0:42
دوشنبه 3 تیر1387
عرش بی چراغ! هرگز

شاید تا آن موقع اصلاً فکرش را هم نکرده بود این همه نوری که خورشید و ماه دارند، از کجا آمده است. این را هم فکر نکرده بود که اگر ماه و خورشید نباشند، اگر لحظه ای حتی نور ندهند، آسمان روز و شب هردو تاریک خواهند شد.همه جا می شود ظلمات! حتی اگر همه ی ستارگان هم بدرخشند، ماه و خورشید جور دیگری نور می دهد. یک جوری انگار بدون آنها آسمان قشنگ نیست. نباشد، نمی شود دیگر! و چراغ عرش اگر نباشد...

سوال شده بود برایش. مثل خوره افتاده بود به جانش، رهایش هم نمی کرد. هنوز هم ماه را ماه می دید و خورشید را خورشید! آمد سراغ پدر امت، سراغ پدر بهانه ی خلقت! سراغ برادرزاده اش.

ما همه این جا مشغول ذکر خدا بودیم. تسبیح می گفتیم. مثل همیشه. سبّوحٌ قدوس.اما نگاهمان به مسجد بود. به پیامبر. منتظر بودیم تا عباس، پسر عبدالمطلب، بیاید و سوالش را بپرسد.

 

آمد. وارد مسجد شد.

-         سلام ای رسول خدا!

-         سلام بر تو ای عمو عباس. خوش آمدی.

نشست کنار پیامبر. پرسید: ای رسول خدا! چرا خداوند علی ابن ابی طالب را بر ما اهل بیت برتری داد؟! ما که هردو از یک چشمه، سر گرفته ایم! این  آب، مگر زلال و کدر می شود؟ آیا آب این قسمت چشمه با جای دیگرش فرق دارد؟اصلاً سرچشمه مگر یکی نیست؟

عباس منتظر بود سوالش را جواب بگیرد، و ما منتظر بودیم همه ی آن چه را با چشم دیده بودیم، این بار بشنویم. حتی آن چه را ندیده بودیم. آن هم از زبان پیامبر. وجودمان شده بود گوش.

وقتی یادمان می آمد آن تاریکی را، آن ظلمت را و تیرگی را، محکم تر تسبیح می گقتیم؛ «سبّوحٌ قدّوس». عجب امتحانی بود. دوست داشتیم داستان را بشنویم.

همه ی قصه قشنگ بود ولی آن جا که چراغی آویزه ی عرش شد، قشنگ تر. لحظه‌ شماری می کردیم تا برسد به همان جا. به نقطه ی اوج داستان.

 

پیامبر شروع کردند:

-    نه زمینی بود و نه آسمانی، نه بهشتی و نه دوزخی، نه قلمی و نه لوحی. خداوند خواست تا ما را بیافریند. به کلمه ای سخن گفت، نور شد. به کلمه ی دیگر؛ روح شد. نور و روح را با یکدیگر ممزوج کرد و وقتی بین آن دو تعادل برقرار کرد من و علی را از آن آفرید. نور عرش را از نور من گذاشت و مقام من از عرش بالاتر رفت. از نورعلی(ع) نور آسمان ها را ظاهر فرمود. و این شد که علی از آسمان ها والاتر است. سپس از نور حسن (ع) نور خورشید را و از نور حسین (ع) نور ماه را آشکار کرد. پس منزلت آن دو بالاتر از خورشید و ماه است.

 

آن موقع، ما همگی مشغول بودیم: « سبّوحٌ قدّوس من انوار ما اکرمها علی الله». یکدفعه چنان دلهره ای به جان تماممان افتاد..، به جان تمام ملائک! تا چشم کار می کرد سیاهی بود و سیاهی و سیاهی. وجودمان پر شده بود از دلهره ی این تاریکی. آخر تا به آن زمان چنین چیزی ندیده بودیم. همیشه نور بود و نور.

«خدایا این چه ظلمتی است که بر ما افکندی؟»

حالا دوباره داستان داشت به نزدیکی های همان نقطه ی اوج می رسید، و این بار داشتیم از زبان پیامبر می شنیدیم، همه ی آنچه بر ما و زمین و آسمان گذشته بود.

 

-    ملائکه تسبیح خدا می گفتند. « سبّوحٌ قدوس من انوار ما اکرمها علی الله» و خدا اراده کرد تا فرشتگان را بیازماید. ابرهای ظلمت و تاریکی را فرستاد، آن قدر زیاد بود که نمی توانستند ابتدا و انتهای آن را ببینند.

 

ما همه به خداوند می گفتیم: بارالها! از آن روزی که ما را آفریدی تا به حال چنین چیزی ندیده بودیم. دوباره نورهایت را خواهیم دید آیا؟! ما که جز آن چه تو یادمان داده ای چیزی بلد نیستیم بگوییم. خدایا کجا رفت نور آسمان ها و عرشت؟ خدایا! ما فقط می دانیم که آن نورهای مقدست را خیلی دوست داری، خودت این را  یادمان دادی. خدایا! تو را به خاطر همان نورهای زیبایت، ما را از دل تاریکی بیرون بیاور. ما نور را دوست داریم، خداجان!

عباس هنوز نشسته بود.. و ما نیز. او در مسجد، ما هرکدام در مقام ایجاد شده مان. همه ی اهل مسجد سکوت کرده بودند تا بدانند چه شد که دوباره همه جا روشن شده است؟! آنها را هم هول برداشته بود از شنیدن آن همه تاریکی. لحظه ای تصورش را هم نمی توانستند بکنند ما چه ظلمتی را دیده ایم. تمام آسمان ها هم ساکت شده بود. ما همه مبهوت پیامبر و منتظر ادامه ی داستان.

-    خداوند وقتی سخن ملائکه را شنید فرمود: به عزت و جلالم چنین خواهم کرد. و در آن هنگام نور فاطمه ی زهرا(س) را آفرید و آن را مانند چراغی آویزه ی عرش نمود. آسمان ها و زمین های هفتگانه روشن شد. به همین جهت فاطمه (س)، زهرا نام گرفت.

 

ما دوباره شاد شدیم وقتی همه جا روشن شد، زیباتر از قبل. و همان طور مشغول ذکر خدا.. دیگر نمی دانستیم چطوری باید خدا را تسبیح بگوییم؛ به خاطر این لطف زیادش. اگر نور فاطمه نبود ما که هیچ، شما هم همه در تاریکی بودید. در ظلمات وحشت‌زا. عبادت خدا را کردیم تا جایی که می توانستیم. از امتحان سربلند بیرون آمده بودیم و نمره مان شده بود بیست.

 

-    خداوند فرمود: سوگند به عزت و جلالم! که قطعاً ثواب تسبیح شما را (تا روز قیامت) به دوستان این زن و دوستان پدرش و شوهرش و فرزندانش اختصاص دادم.

 

ديگر جواب سوالش را گرفته بود. از مسجد آمد بیرون. دیگر نه نور خورشید را از خودش می دانست و نه نور ماه را. ستاره ای شده بود دلتنگ آسمان! بین راه، برترین خلق را پس از پیامبر دید. او را در آغوش کشید. بویید. بویید.. و بویید. بین دوچشمش را بوسید. چقدر خوشحال بود که علی(ع) را در بغل گرفته است!

 

-    علی جان! پدرم به فدای اهل بیت پیامبر! شما چقدر پیش خدا عزیزید. چقدر خداوند شما را گرامی داشته است.

 

و قرن هاست که نور فاطمه در عرش خداوندی می درخشد و ما همیشه تسبیح می گوییم به خاطر خلقت نور فاطمه. و شما ثواب عبادت ما را می برید. نوش جانتان شهد ولایت. 

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : تسنیم (سعيده) در ساعت 22:13
سه شنبه 28 خرداد1387
روی تخته سیاه جهان

زنگ خورد
ناظم صبح آمد سر صف
توی برنامه صبحگاهی رو به خورشید گفت:
باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد
و کتاب شب پیش را
ماه
با خودش برد.

آی خورشید
روی این آسمان
روی تخته سیاه جهان
با گچ نور بنویس:
زیر این گنبد گرد و کور و کبود
آدمی زاد هرگز
دانش آموز خوبی نبود.

 

عرفان نظرآهاری


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : تسنیم (سعيده) در ساعت 22:31
شنبه 25 خرداد1387
به درخواست يكي از دوستان كه گفتند "كوتاه بيا ديگه و آپ كن"

هوش مصنوعي

 

نون بيار كباب ببر

 

كامنت‌هاي مهربانانه‌ي «مهدي خشوعي» و سوء تفاهمات داداش علي گلم

 

چهل روز مي‌شود كه هستِ هست است

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : تسنیم (سعيده) در ساعت 20:24
یکشنبه 29 اردیبهشت1387
ما شما را فقط به اسم مي‌شناسيم

 

ریسمان خدا از همان ابتدا در دست شما بود. سر اصلی ریسمان پیش شما، میلیون ها میلیون سر شعبه شده ی دیگر برای ما. فرستاده بودید تا به شما متصل شویم. تا راه را گم نکنیم. در تاریکی ها، بیابان ها، کویرهای خشک بی دینی روزگاران! برای آن که در باتلاق های هوس گیر نیفتیم و همان جا نمیریم. برای آن که اگر متصل به حیّ باشیم، آن وقت دیگر مردن معنی نمی دهد...  ما هم که گاه گاهی فقط به یاد آن طناب می افتیم و سر مخصوص خودمان را می گیریم. تازه آن را هم شما یادمان می آورید. آن قدر اشاره می کنید و صدای‌مان می زنید تا بالاخره بشنویم و از روی کنجکاوی هم که شده بیاییم سراغ ریسمان. بعضی وقت ها هم آن قدر پریشان خاطر می شویم که هیچ راهی جز چنگ زدن به طنابی که دست شماست به عقل‌ گنجشكي‌مان نمی رسد. می آییم، حاجت می گیریم و می رویم. گاهی پشت سرمان را هم نگاه نمی کنیم. راهش را یاد گرفته ایم. همین که اتفاق بدی افتاد، با شما آشتی می کنیم...! شما غصه می خورید از دست ما. ناراحت می شوید... بعضی وقت ها آن قدر ناراحتی تان زیاد می شود که یک کمی روی این قلب های سیاه ما اثر می گذارد و زمان بیشتری رشته را دست‌مان می گیریم. بعد هم دوباره خداحافظ شما. شما چرا ما را اینقدر دوست دارید؟ دلتان این قدر رحم می آید و برای‌مان پیش خدا چانه می زنید! برای ماها که این قدر بی وفاییم؟!

(ادامه در ادامه مطلب)

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : تسنیم (سعيده) در ساعت 23:55
سه شنبه 24 اردیبهشت1387
يك قدم خدايي

پیش نوشت:

آخرین دلانه ی مانده از او با صدای خودش(آخرین دلانه)

بايد همه به سوي شما رو بياورند

دل‌ها به لب، نواي هوالهو بياورند

 

بايد كه جن و انس، تمام ملائكه

ايمان به دست ضامن آهو بياورند

 

ما بهتر از شما كه نديديم صاحبي

گر هست بهتري ز شما، گو بياورند

 

با تار مويتان كه برابر نمي‌شود

گيرم هزار خرمن گيسو بياورند

 

خسته، شكسته‌ام و به سختي رسيده‌ام

پشت درم، بگو كه مرا تو بياورند

 

در سفره هرچه مي‌رسد از سمت مشهد است

آري هر آن‌چه هست، از آن سو بياورند

                   

                     17/2/87

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : تسنیم (سعيده) در ساعت 21:35